فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
پ .ن : شما شاعرشو نمی شناسین؟
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
پ .ن : شما شاعرشو نمی شناسین؟
چشم که رو هم میزارم تازه انگار چشم به یه دنیای دیگه باز کردم .
هزار و یک فکر میاد جلو روم و سکوتِ تنهایی و آرامش یه لحظه با هیچ کس نبودن رو ازم میگیره .
از اونجا فرار میکنم و چشمام رو باز میکنم . به خودم میگم آروم باش ..
آروم باش …
شاید هیچگاه نفهمی که بعد از اولین رفتنت بر من چه گذشت …
من در وجود ذره ذره پاییز جا خشک کرده بودم و تو تنها حقیقت قشنگ زندگی من ، خزان رویاهای زیبای عاشقانه من شدی.
پشت من راه بود و فریدون بیرون از مغازه داشت سیگار می کشید .روشو بر گردوند. فریدون لبخندی زد و اومد طرف من و خوش و بش کردیم .ازش سراغ پیمان و گرفتم و اونم با سر پشت سرم و نشون داد .پیمان و ایمان و مهراد بودند که پشت میز نشسته بودند.تو دست پیمان ساندویچ بود که با رسیدن من لقمه آخر و ازش گرفت وتموم شد و با دهن پر روبوسی کردیم. بعدش نوبت مهرداد و ایمان شد.از قدیما گفتیم و احوال الانمون پرسیدیم و اس شعر گفتیم تا اینکه پیمان گفت:
به آقاخشایار
خشایار اومد جلو یه چک محکم خوابوند کر گوش پیمان . پیمان جا خورد . خب همه جا خوردیم . خشایار که دید گندش بالا اومده و پیمانم برزخ شده سریع صورتش رو کج کرد که یعنی تو هم بزن . پیمان دستشو برد بالا که بمر گونه صورت خشایارو اما خودشو کنترل کرد و آروم زد تو صورتش.بعد از حال و احوال مختصری خشایار رفت و پیمان کله کرد و نتو نست خودشو کنترل کنه و از این موضوع حسابی کفری شده بود از ساندویچی زد بیرون به هوای کشتن خشایار و از شانس خوب خشایار نتونست اونو پیدا کنه . و بقیه دورش گردالی زدیم و آرومش کردیم . پیمان گفت :
فقط بهش بگین ننتو میگام .. همین …
صدای ترمز ماشین بلند شد.
پیمان گفت :
ننش گایید شد .
برای رسیدن به خیلی از آرزوها باید یک کارو برای همیشه کنار گذاشت و یک کار رو برای همیشه انجام داد. پیدا کنید کار را!
روی یکی از صندلی های میز چهار نفر آشپز خونه نشسته بود . سرش تو یه مجله بود و ناخن انگشت اشارش رو مک میزد . 10 دقیقه ای میشد که میاپاییدمش . مجله رو برگ زد . صندلی کناریش رو عقب کشیدم و نشستم .
سرش رو آورد بالا و تو چشمام گفت : چیه؟
- حالم بده …
تنها دلتنگی هایم را با ر چمدانم کرده ام . از آنجا به جز تعدادی خاطرات ، جا گذاشته ای ندارم .آنجا همه چیز بود و به یکباره خالی از همه چیز شد و من منتظر بودم تا تو آن همه خالی را پر کنی .تو شاکی از همه چیز و همه کس ، خودم را می گویم ، مرا حتی نشنیدی و دستا نم را در دستان هوا گذاشتی تا یک بار دیگر تو بروی و من بمانم .
انسان ها عجیب ، عجیب هستند . به بیمارستان ها که میری با خود میگی .. اوههههه… این همه مریض … پس کو این همه بیمارستان ؟
من توان یه لحظه پرستار بودن رو دارم ؟
بعد یاد یه کلمه به نام نون شب می افتم … بعد با خودم می گم پس عشق …
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه می رسم که بهتره خفه بشم .تا جای واقعی کسی نباشی نمی تونی جاش فکر کنی .واقعا پرستاری کار مشقت بار و خسته کننده ای هست اونم تو بخش اتفاقات …
ایمان آوردم به پرستاری …