Archive for the 'دل نوشته' Category

خداحافظ
ژوئن 9, 2008

صدایت را از لابلای خواب و بیداری می شنوم . می خواهی بروی و آخرین جمله را بزبان میرانی : خداحافظ .
من میتوانم خواب را رها کنم و به تو بپیوندم اما رهایت میکنم تا  با تمام مهربانیت بگویی بیدارش نکنید .

می بینی مرا
ژوئن 8, 2008

دیوانه تر از من را نمی یابی . عاقلی هایم را در قمار عاشقی داف گذاشته ام . من هستم و خودم .
می بینی مرا ؟

شاید
ژوئن 4, 2008

دوستت دارم ها را حجی می کنم تا شاید دوباره دلت هوای عاشقی کند .

خزان رویاها
می 27, 2008

شاید هیچگاه نفهمی که بعد از اولین رفتنت بر من چه گذشت …
من در وجود ذره ذره پاییز جا خشک کرده بودم و تو تنها حقیقت قشنگ زندگی من ، خزان رویاهای زیبای عاشقانه من شدی.

از نو
می 21, 2008

تنها دلتنگی هایم را با ر چمدانم کرده ام . از آنجا به جز تعدادی خاطرات ، جا گذاشته ای ندارم .آنجا همه چیز بود و به یکباره خالی از همه چیز شد و من منتظر بودم تا تو آن همه خالی را پر کنی .تو شاکی از همه چیز و همه کس ، خودم [...]